این متن را یکی از دوستان گفته بود خیلی جالب به نظرم اومد.....
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشترمیخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد.
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشترمیخواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد.
یک وقتهایی احساس می کنم که باید باور کنم ، این غم تلخ را ......
یک وقتهایی احساس می کنم که زمان برام متوقف شده ،
انگار که هیچ چیزنمی خواد تغییر کند ، گرچه تغییر می کنه اما تغییراتی که بیشتر ادم را اسیر میکند....
یک وقتهایی احساس می کنم که زمان برام متوقف شده ،
انگار که هیچ چیزنمی خواد تغییر کند ، گرچه تغییر می کنه اما تغییراتی که بیشتر ادم را اسیر میکند....

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:36  توسط مهدیه شفیعی
|


