شاید دیگه تا چند روز دیگه مطلب و طرحی نگذارم..."استراحت" ولی میام نظراتو میخونم![]()
شنبه: صبح که پا شدم پيکاسو رو بروم نشسته بود . با چهره در همي گفت ابروي هر چي نقاشه بردي با اين تابلوهاي بينمکت. همون موقع پا شدم برا جبرانش يه تابلو تو ابنمک کشيدم تا نمک نقاشيم زياد شه..![]()
يکشنبه: امروز سعي کردم يک گاو بکشم. تازه فهميدم گاوها عجب موجودات با حالي و باکلاسي هستند.اخر کار مجبور شدم براي طبيعي شدنش يه گاو درستي بچسبونم روي بوم حالا هر روز دست کم بايد يک کيلو يونجه بدم بخوره.![]()
دوشنبه: سعي کردم کچل شم. چون فهميدم کچلها چقدر خوشبختند . علاوه بر اينکه هزينه ارايشگاه نميدن کلي هم در وقتشان صرفه جويي ميکنند و 10 ساعت جلوي اينه به موهاشون ور نميرن...![]()
سه شنبه: در راستاي افکارات ديروز ..امروز هفت تا چک بي محل کشيدم چون شنيده بودم هيچ کس به اندازه طلبکار مهارت در کچل کردن نداره.اونم تو کمترين زمان![]()
چهارشنبه: از صبح تا شب داشتم فکر ميکردم که ماهي کي ميخوابه بالاخره به اين نتيجه رسيدم ممکنه بخوابه ديگه.![]()
پنج شنبه: ديشب از خواب پريدم خيلي تشنم شد و رفتم اب خوردم صبح مامان ميگفت کي افتابه رو گذاشته تو يخچال.![]()
جمعه: امروز مسول اشپزي من بودم. بابا از تو حمام داد ميزد کي کره رو به جاي صابون گذاشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه فهميدم چرا از تو قابلمه برنج حباب ميامد..........![]()



