تبليغاتX
think_different

think_different

شاید بشه متفاوت بود

سلام به همگی امیدوارم حال همه خوب باشه و در پناه حق پیروز و سر بلند باشید

چند تا کار برا دوسالانه تهران کشیده بودم ولی متاسفانه هر کار کردم اپلود نشدن شاید سرعت کارتم پایینه ..بهر حال باشه تا یه وقت دیگه...راستی اگه کسی در مورد نتایج جشنواره هنر و امنیت خبر داره به ما هم خبر بده ..ممنون از لطف شما هنر دوستان عزیز و محترم  ......منتظر نظرات گرمتون هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 16:28  توسط مهدیه شفیعی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:45  توسط مهدیه شفیعی  | 

شایسته تقدیرhttp://fecoardabil.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:14  توسط مهدیه شفیعی  | 

گفتم که دلم میخواد فقط نویسنده نباشم شما هم نظر بدید تا منم بتونم بخونم ممنون

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:34  توسط مهدیه شفیعی  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:30  توسط مهدیه شفیعی  | 

میدونی فرق بین من و تو در چیه؟ تو میبینی و مینویسی و من مینویسم و میبینم

منظورم چیه؟؟!

خوب الان عرض میکنم : اگر شما پشت کامپیوتر بشینید و همش من بنویسم  و شما همش ببینید

خیلی چیزی نه به افکار من اضافه میشه نه به افکار و معلومات شما.. با این اوصاف اگر شما لطف

کنید و حتی یک کلمه هم که شده بنویسید شاید این یک کلمه خیلی از سوالات پیچیده ای را پاسخگو شود ...

حالا اگه دوست داری تا اخر مطالبم رو بخون مطلب بالا هیچ ربطی به پایینی نداره ها...

وقتی بچه بودم دوست داشتم بزرگ که شدم معلم بشم ..نه یک معلم اخمو و بد اخلاق ..یک معلم خوب و دوست داشتنی..یک سال پیش به ارزوم رسیدم البته بعد از گذشت این همه سال اون هم فقط به مدت ۱ سال بیشتر نتونستم ادامه بدم یعنی قسمتم این نبود .....یادمه تو اتاقم تنها نشسته بودم و داشتم اجیل میخوردم ..با هر دونه اجیلی که از گلوم پایین میرفت احساس میکردم داره عمرمم تموم میشه به همین سرعت و به همین سادگی خیلی تعجب میکردم وقتی نمیتونستم سرعت هر ثانیه رو حساب کنم ..خلاصه نمیخوام سرتونو درد بیارم گذشت روزها و ایام برام خیلی گنگ بود نمیدونستم باید چکار کنم تا اینکه رفتم مدرسه کلاس اول و دوم و...را طی کردمو رسیدم به الان.. الان هم که فکر روزهای گذشته ای که نه فکری کردم و نه کاری عذابم میده ولی همون روزها هم یه اعتقادی داشتم شاید باورتون نشه یک بچه هفت یا هشت ساله این اعتقادات را داشته ..اعتقادم این بود که:میدونستم خدا اینقدر بزرگه که تو دل و وجود هر ادمی و هر چیز جانداری یه استعدادی گذاشته که حتی این استعدادها در دونفر هم مشترک نیستند..از اون موقع بود که دلم میخواست یه چیزی اختراع کنم یه کاری بکنم که تا حالا هیچ کس انجام نداده ..گشتم و رفتم و جستجویش کردم ولی هنوز هم نمیدانم ایا استعدادم را پیدا کردم یا نه ولی تا حدودی حس میکنم فهمیدم واون چیزی نیست جز کاریکاتور ..حالا که پیداش کردم به هیچ قیمتی و با خواست خدا و کمک اون به هیچ وجه از دستش نمیدم ..تو شهر ما استاد کاریکاتور به اون صورت نیست یا شاید بهتر بگم دست یاری و کمک نیست ..یکی که به بالا میرسه زیر دستهاشو نمیبینه فکر نمیکنه یه روز خودم اون پایین بودم کنار همین مردم عادی...مگه شهرت چیه که ادم رو از ادمیت میندازه؟!!!!!مگه تو دنیا فقط تو بشری که داری راه میری زندگی میکنی میخندی و فریاد میزنی!!؟

میخوام همینجا با خودم تو همین روز و در همین وقت شرط کنم اگه به یه جایی رسیدم و خدا کمکم کرد  به مردم شهر شریفمون بفهمونم که کمک کردن به دیگران یعنی چی ...خدا فقط خودت کمکم کن......

دوستان التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 13:54  توسط مهدیه شفیعی  |